خدایا شکر

:: خدایا شکر

خیلیییییییی

خیلیییی

خیلی خوشحالم یکمی هم هنوز درگیر

خبر اول اینکه

انشالله نمیریم .میریم کربلا.عید اونجاییم

خبر دوم اینکه

ی شیر پاک خورده ای ی بنده خدایی پیشنهاد خوبی داد

گفت نماز حصرت فاطمه رو بخون و قسمشون بده درحقت مادری کنن

هرچند جابه جا و اشتباه خوندم .خیلی خابم میومد اخه.

ولی 

حس میکنم همش بخاطر همین بود ک

خاستم اگه قسمت وخوشبختی من بااین اقاهه هست که بی دنگ و فنگ وزود جور بشه

اگه نیس هم زود بره خونشون

و امروز زنگیدن منو از برزخ دراوردن.

حالا فک کنم ی نماز دیگم باید خوند بابت تشکر

ازاین حرکتشون خیلی خوشم اومد ک درنهایت متانت و خوش برخوردی رفتار کردن و دراخر با کمال ادم گفتن تفاهم نداشتیم

اما خیلیا هستن انگار اونا شاهن وما گدا.در اخر هم دوتا فش میدن.یا عین بز میرن پی زندگیشون.

خو میای خاسگاری حداقل ادب داشته باش .و بگو نمیخای

بی ادب تراش هم ک دیگه منبع : به آفتاب سلامی دوباره خواهم کردخدایا شکر
برچسب ها : خیلی

تدریس

:: تدریس

سلام

زنعموم تو مدرسه پسرونه تدریس میکنه. ب بچه هایی ک یکم گیراییشون کمه...

و من قراره درهفته دوباربرم باهاشون

دیروز جلسه اولم بودکه رفتم.قراربود برم تازنعمو برن دنبال کارای خودشون.

من استرس داشتم ک نتونم درست درس بدم یا بچه ها اذیت کنن.و یا پسرا خیلی نگیرن ومن نتونم مطلبو برسونم بهشون

....

وقتی رفتم ده نفر پسر کاملا مودب ....

خیلی خوشم اومد لحطه اول.زنعمو ی رب موند ورفت...

من موندمو پسرا.بیشترشون هیکل درشتی داشتن و خوب 19 20 ساله بودن ک کلاس 9مونده بودن

خیلی مهربون بودن درعین حال ک میفهمیدن اما نمیفهمیدن.دوتاشون گوشه گیربودن اما استعدادخوبی داشتن.

تمام تلاشمو کردم ک همشون کارانجام بدن باعلاقه.

وجدن هم باعلاقه انجام میدادن.

زنگ تفریح برام چایی میاوردن کلاس .حتی برام کیک وابمیوه خریدن.

....

دیشب مسموم شدن و تا سرصبح تو اتاق مترمیکردم باگریه .

نشد ک امروز برم کلاس.اخه قراربود امروز هم برم.

زنعمو زنگ زد گفت

همشون سراعتومیگیرن.

بالباس عید و عطر زده کت وشلوارپوشیده اومدن ب این امید ک تو امروز هسی.

دلشون واقعا مهربون بود.بدون هیچ چشم داشت.

و من تمام امروز ودیروز خوشحال بودم از بودن کنارشون.

همش فک میکردم اگ ببینمشون افسرده میشم و حالم میگیره

اما انقد شور ونشاط وانرژی داشتن ک ب زنعموگفتم حاصرم بدون حقوق بیام هرروز.

اخه دراصل من برای کلاس اصافه میرم دوروزو.

دعاکنید ک سال دیگم برم پیششون.

و اینوبگم ک خداروشکرمیکنم ک دیدمشون....

منبع : به آفتاب سلامی دوباره خواهم کردتدریس
برچسب ها : کلاس ,خیلی

بهشت

:: بهشت

چندروز دیگه ارشده منم صفرکیلو مترم...

کلاس قراره برم وقت گزرونی و کدبانویی.اما دوسندارم باکسی برخوردداشته باشم.

دوسدارم بشینم خونه تاخدا یه تعییری توزندگیم بده.

هیچ دوستی ندارم و دلم نمیخادداشته باشم.

دلم میخاد برم کار ولی سروکله وحرف زدن نخاد.

..

........

ب من گفتن میری امام حسین میری نجف کربلا کاطمین قرنزن .

ولی روز اخر انقد قر زدم گریه کردم ک تلافی همشودراورد

.

حس اونجا هیچجا نیس

احساسی ک ادم اونجا داره هیچجایی نداره.

هرچندهرکدومشون ی سبکی بود احساسش.یکی مطلومیت یکی شوراشتیاق یکی ارامش.

ولی همشون خاص بودن..

وقتی گنجشکا میومدن زیر قبه و مینشسن اونجا یادمکه میافتادم ...

نشسن ونگا کردنو بیشتردوسداشتم .تااینکه بخام لابه لا دست وپا له بشم و ده تافش ب خودم بدم ده تا ب بقیه

توتفتیشا فقط یاد وقتی میوفتادم ک همه له وپه گرم داع اویزون دنبال اینیم ک زود رد بشیم و حساب کتابامون انجام بشه بریم بهشت یا خدانکنه جهنم

-.نجف حس میکردم لابه لای همون عربام همون کوفیا.حس میکردم هنوزم همون اتفاقا داره همونجامیوفته.

مخصوصا بادیدن اینکه گوشواره رو ازگوش دختر کوچولو کشیده بودن.

.-مامانجونم ی بار گفت :من نوه نتیجه همین امامم..واسه همین حس مالیکیت .حس اشنابودن.حس مشهد وامام رصا داشتم.

کاطمین بازم ادماش فرهنگدارتربودن..ا

-سامرا خداروشکر بازهم شلوع شده.و یکم سامون گرفته.ارامش داشتم مخصوصا سرداب.

کربلا.دفه قبل خوشم نیومده بود وب دلم نچسبیده بود.اما ایندفه همش زیر قبه بودم صب میرفتم طهر میامدم.

حسم مث وقتی بود ک پامیزاری روفرشای سبز و بدوبدو دورکعت نماز میخونی تابلکه حداقل بهشت رو رفته باشی.

زیرقبه .نگا کردن ب شش گوش.پارچه های اویزون سبز.گنجشکا..صدای التماسای و دعاهای مردم. بارونی ک میزد..هوا واقعا هوای بهشتو داشت.خنک ومهربون

هی میگی اخرشه حالادیگه میرم.اما دل کندنه خیلی سخت بود.میرفتی فقط ی نگا کنیا اما برگشتنت باخدابود.

ی نگاه میشد ده تا نماز و چندتا دعا.

بعدپیش خودم میگفتم خو نکنه من نمیتونم برم خونه بخاطر اینه ک ی دعای خاصی رو یایه فردی رو باید میگفتم ک نگفتم.وایمیسادم

ازادم و هوا تا اخردنیا رو اسم میاوردی از لحطه تولدت تا لحطه مرگتو اسم بیاری .

بعد دوباره میگم نکنه قبول نشه.

ی دورکعت.ی دعا.ی سوره.ی سه رکعت .ی پنج رکعت

بعدمیگم

خدایا نکنه قبول نشه.

خیلی صایعس .من ک هیچی اما صایعس بگن رفت پیش امام هیچی نگرفت ن برا بقیه ن خودش.


.

.

.

.

خدا روشکر.

منبع : به آفتاب سلامی دوباره خواهم کردبهشت
برچسب ها : نکنه ,بهشت ,اونجا ,نکنه قبول

روزمرگی

:: روزمرگی

ی جارفتم سرکار.بعد دهروز گفت اون حقوقی ک گفتم نه.100تومن میدم.دلم میخاس ده تا فش بدم بهش..

....

دقیقا هم دوهفتس ب شدت دل درد گرفتم .دکتر میگه تقویتی بخور.خنگ

....

ی ماه هم هست بادوستم داریم میریم ک اسم بنویسیم براکلاس .عاشق این برنامه ریزی ام ک هرروز یامن یا اون میگیم حسش نیس.

ولی اگه جدا ازحس کاربیوفتم دیگه افتادم.

هی میگم خوبه 100قبول کنم حداقل ی مدت ک یادبگیرم.ازاونطرفم بیشوریه این حرکتش.

....

فصل بهار فقط خاب اوره دلش میخادبخابه همش.تابسونم ک گرمه  ول میشه بدنت.پاییزم ادم یاد غماش میوفته بخابه بهتره.زمستونم بیرون سرده زیرپتوخاب میچسبه. ...میگن خرسای گریزلی هم همین مدلی ان..

....

خلاصه ک خابم میاد درهمه حال.

اها

دلم خیلی تنگ شده برا حرم امام حسین.واقعا دلم تنگ شده.

منبع : به آفتاب سلامی دوباره خواهم کردروزمرگی
برچسب ها :

عیددرحرم

:: عیددرحرم

سال خوبی باشه برای همه

پراز خوبی ومهربونی

سال خوبی باشه سال پراز رسیدن.

باهزارتاارزوهای خوب

...

شش روز نجف ..الان کاطمین هستیم.

...هردفه که اومدیم این کشور مث اواره ها بودیم.

نجف هرروز سه چهارتا شهید میومد منبع : به آفتاب سلامی دوباره خواهم کردعیددرحرم
برچسب ها : خوبی ,خوبی باشه

کربلا1

:: کربلا1

سلام.

بعداز کاطمین رفتیم سامرا..

خداروشکر بهترشده.دوسال پیش تک و توک ادم توش بود.فقط من ومامانم توخانما بودیم.

اماحالا از اول تفتیش تا اخرکه برسیم ب مرقد  ارتش مدافع بود.

ک داشتن تمام مسیر نذری غذا میدن.و داخل طریح و حرم همه شلوع بود.و درحال بازسازی اما.

....خیلی خوب بود

الان هم کربلام.

همیشه زیارت میرم ازاینکه بزنم خودمو مردومو لت وپار کنم میترسم ونمیرم.مشهدک تاحالا جلوتراز درورودی نرفتم.

حرم امام حسین ک دیگه شلوعترو عربام ک بعصیاشون تپلو باهیکل میوفتن رو ادم.

این س روز مامان هی میگفت برو اخرش ک این همه راه نیومدی ازدور زیارت کنی.ی بارحداقل برو زیر قبه

امروز امتحانی رفتم ببینم چجوریه اگه نمیشه نرم.

رفتم دیدم نرده گزاشتن همه ب صف میبوسن میرن.اما من توقسمتی بودم ک نردهاش اخرش بن بست بود.

هیچکس هم نبود ولی زیر قبه بود.قشنگ ی ساعت اونجا بودم. امید است روزی ب اجابت برسد دعاها

ختم بخیر شه انشالله.

تاحالاانقد نزدیک نبودم .ولی بازم نمیدونم چرا  خودمونو هی میمالیم ب مکان های مقدس یامیبوسیم.

الحمدالله.دستت درد نکنه خداجون

منبع : به آفتاب سلامی دوباره خواهم کردکربلا1
برچسب ها :

در دروازه

:: در دروازه

سلام.

جمعه خونه عمو بودیم.

برنامه کربلا رو چیدیم.داداشم امروز رفت مشهد و وقتی برمیگرده میریم کربلا.

ازمشهدبه کربلا.قشنگه

از26تا17فروردین....و من اولش شوق داشتم و حالا میترسم

وقتی مسافرتمون بیشتراز ده روز بشه حالم بهم میخوره .تا نیام خونه مریص هستم مخصوصا اگه بهم بدبگزره.

مکه و کربلا یا شمال و هرجا رفتیم همش همین شد.

نمیدونم چی میتونه اروم کنه این حالو.....


پیروز دوباره رفتم خونه عمو.....

زنعمو گفت مبارکه حالا دیگ نامزد میکنی ب ما نمیگی.از ی منبع موسخخخخ شنیدیم

منم کپ کرده بودم.گفتم من که تا یکی زنگ هم بزنه میام بدو بدو میگم این حرفاچیه میزنی.

هرچی اصرارکردم ک کی این حرفو زده نگفت

اما گفت همه جا پرشده ک تو نامزد کردی...

و من تافردا خابم نبرد.چقد گریه کردم ک چرا واسم این حرفو در اوردن..

شاید باخاسگار ک رفتیم بیرون دیده باشن منو.اما اخه ادم باید انقد بی چاک باشه دهنش ک هر چی دوسداره بگه

وای خدا.ازاین شهرمتنفرم ک همه فزول و حرف دربیارن

مامان بابا میگن اتو دست کسی نده.من نمیدونم چراهمیشه مقصرمنم.میگن برات مهم نباشه

اما واقعا این موصوع اهمیت نداره؟

دلم میخاد بابا مامانم وقتی یکی حرف برامن میزنه جلوش وایسن.ن ک بیان منو توبیخ کنن ک چرااون این حرفو زده

اگه ی بار میزدن تودهن این ادما.دیگه نمیینشستن حرف بزنن براادم.

نمیدونم

انقدچندوقته داعون شده اعصابم ک هیچکس جرات نداره طرفم بیاد.

دلم پره.و کاش حداقل خدا و اهل وعیالش میشنیدن این حرفارو..

حس میکنم من خیلی حساسم.

واقعا حساسیت نداره ینی؟

فقط دعامیکنم خدا این ادمارو هم شفا بده هم ازبیکاری دربیاره.

دعامیکنم زمین بیشترازاینا گرد بشه.

اون روزی ک پدر بزرگم مریص بود و مادربزرگ رو نگهداری میکردن مامانو خالم.مردم گفتن اینا مادرپدرشونو گزاشتن اسایشگا.

و من میدیدم ک چجوری خانواده هامون درگیر بودن

بعدازمرگشون گفتن:

وصیت کرده همه املاکش مال خیریه اما بچه ها همشو خوردن.

حالاهم ک....

کاش زنده بودید.دلم برات تنگ شده مامانجونی من

دلم خیلی تنگشده

فقط تومیتونسی بزنی تودهن این ادما مریص احوال

کاش بودی .خدا رحمتتون کنه

منبع : به آفتاب سلامی دوباره خواهم کرددر دروازه
برچسب ها : کربلا ,حرفو ,نمیدونم ,مریص ,خونه

برزخ ذهنی

:: برزخ ذهنی

هروقت رو قلتک میوفته زندگی

همه چیز خوب وخوشه

همه کاراروبه راهه

با یه تایم مشخص ب زندگی و کارات میرسی.

همون موقع ها

صاف همون لحطه هایی ک احساس خوشبختی وخوشی وچقد قشنگه زندگی روداری

ی اتفاقی میوفته ک حالتوبگیره.

بعددیگه حتی غذا خوردن هم واست بیخود میشه.

ی اتفاقی میوفته ک همش ولوویی و به هیچ برنامه ایی نمیرسی.

و هی داستان زندگیت بیمزه تر و بی رنگ میشه.

بعد افسردگی میگیری میمیری.خخ.

دلم میخاد فقط بخابم ک هیچ چی توذهنم نمونه.

...

وای دیروز یادم افتاد ب بچگیم تایک ساعت زمین گاز میزدم از خنده داربودنش و خنگول بودن خودم.

.دبستان وراهنمایی ک بودم هروقت میرفتم مشهد.وقتی میدیدم ی خانمی اووج معنویت و نشسته گریه التماس میکنه مخصوصا جووناش

میرفتم اروم دم گوشش میگفتم التماس دعا بعدم درمیرفتم.ینی سه سوته خودمو محو میکردم ی وقت چیزیم نگه.

خداببخشه منو.اما حالامیفهمم چرا بعصی ادما میگن من امام زمانو دیدم اومد ی چیزگفت ومحو شد..خخ دوتاپسر خنگم مث من باشه توکشور دیگه حله


خدایا شکرت .دیروز رفتیم روضه .متوجه شدم ک عجب خدای باحالی دارم من.

هزاربار شکر کردم وهزاربار شکر میکنم ک توخانواده ایی باپدر ومادری زندگی میکنم

ک ماهن .عشقن.و بهترین پدرمادرن.هرچند قرقرو هم هستنا

.

توراه هم ماشین دست  ی دخترافامیل بود ک تازه دفه اولش بود اونم جاهای شلوع و اتوبانی.تمام اذکار مفاتیح رو خوندیم.خداقبول کنه


منبع : به آفتاب سلامی دوباره خواهم کردبرزخ ذهنی
برچسب ها : زندگی ,میوفته ,اتفاقی میوفته

کربلا

:: کربلا

امشب  شب جمعه.ساعت4 اینجا رفتم برم نماز ک ساعت6رب ه

اما انقد شلوع بود ک نشد.ینی تو صف تفتیش اونقد له شدم.ک گریم افتاد

تودلم تاا تونسم قر زدم. منبع : به آفتاب سلامی دوباره خواهم کردکربلا
برچسب ها :